عشقت دروغی میدانم از چشمانت میخوانم
میمانی یا نه ندانم حیرانم گاه حیرانم
گاهی من از خود فراری ام
گاهی ستون صبر و استواری ام
گهی سکوت سرد انتظارم
گهی صدای تلخ دل فگارم
تو نداری دوست مرا یار برو برو
تو نخواهی از دل بیمار برو
خسته ام ز حرف بی جواب
بی حساب خسته ام بی حساب
تو نداری دوست مرا یار برو برو
تو نخواهی از دل بیمار برو
خسته ام ز حرف بی جواب
بی حساب خسته ام بی حساب
محبت کم دیدم ، غصه و غم دیدم
من به خوشبختی تو لاله ی حسرت چیدم
در شب هجرانی نشدی درمانی به دل زار به دل زار
سردم و خاموشم غم تو بر دوشم
یک شبی نیست که اندیشه ی تو نباشد
این چه ناامیدی صبح بی سپیدی
هرگز ای کاش جدایی بین ما نباشه
تو نداری دوست مرا یار برو برو
تو نخواهی از دل بیمار برو
خسته ام ز حرف بی جواب
بی حساب خسته ام بی حساب
***