عمرم به سر رسید و ندیدم مثال تو
آخر به خواب می روم اندر خیال تو
هر شب به این امید ببندم دو چشم خویش
باشد اگر به خواب ببینم جمال تو
امشب من دیوانه تمنای تو دارم
امشب من دیوانه تمنای تو دارم
با این دل سودا زده سودای تو دارم
با این دل سودا زده سودای تو دارم
اکنون نمانده است مرا تاب و توان هیچ
ز پا افتادم یارا نه تاب و نه توان دارم
به یک نیمی نگاهت کن علاج جان بیمارم
اکنون که نمانده مرا تاب و توان هیچ
چشم طمع از همت والای تو دارم
امشب من دیوانه تمنای تو دارم
ای روح مسیحا دم ای قبله ی آدم
دل در گرو زلف چلیپای تو دارم
امشب من دیوانه تمنای تو دارم
***