ستم شتا کشیدم که بهار خواهی آمد
ستم شتا کشیدم که بهار خواهی آمد
خم می ذخیره کردم که به کار خواهی آمد
به منجمی بگفتم که ببین طالعم گفت
به سرت ز چرخ دوران غم یار خواهی آمد
خبرم رسیده امشب که نگار خواهی آمد
سر من فدای راهت که سوار خواهی آمد
سر من فدای راهت که سوار خواهی آمد
ستم شتا کشیدم که بهار خواهی آمد
خم می ذخیره کردم که به کار خواهی آمد
به لب رسیده جانم تو بیا که زنده مانم
پس از آن که من نمانم به چیکار خواهی آمد
از طرز وعده یافتم ای بی وفا تو را
میایی آن زمان که نیایی به کار من
به لبم رسیده جانم تو بیا که زنده بمانم
پس از آن که من نمانم به چه کار خواهی آمد
همه آهوان صحرا سر خود نهاده بر سنگ
به امید آنکه روزی به شکار خواهی آمد
به امید آنکه روزی به شکار خواهی آمد
ستم شتا کشیدم که بهار خواهی آمد
ستم شتا کشیدم که بهار خواهی آمد
خم می ذخیره کردم که به کار خواهی آمد
کششی که عشق دارد نگذاردت بدینسان به جنازه گر نیایی به مزار خواهی آمد
کششی که عشق دارد نگذاردت بدینسان به جنازه گر نیایی به مزار خواهی آمد
به یک آمدن ربودی دل و دین و جان و خصلت چه شود اگر بدینسان دو سه بار خواهی آمد
خبرم رسیده امشب که نگار خواهی آمد
سر من فدای راهت که سوار خواهی آمد
سر من فدای راهت که سوار خواهی آمد
ستم شتا کشیدم که بهار خواهی آمد
ستم شتا کشیدم که بهار خواهی آمد
خم می ذخیره کردم که به کار خواهی آمد
خم می ذخیره کردم که به کار خواهی آمد
***