جان من و صد همچو من قربان تو، قربان تو
من کز سر آزادگی از چرخ سر پيچيدهام
من کز سر آزادگی از چرخ سر پيچيدهام
دارم کنون در بندگی سر بر خط فرمان تو
جان من و صد همچو من قربان تو، قربان تو
باز آمدی ای جان من جانها فدای جان تو
جان من و صد همچو من قربان تو، قربان تو
مگذار از پا افتم ای دوست دستم را بگير
مگذار از پا افتم ای دوست دستم را بگير
روی من و درگاه تو، دست من و دامان تو
جان من و صد همچو من قربان تو، قربان تو]
گفتی که جانان کی ام جانان من جانان من
گفتی که جانان کی ام جانان من جانان من
گفتی که حیران کی ای حیران تو حیران تو
جان من و صد همچو من قربان تو، قربان تو
امشب اگر مرغ سحر خواند سرود، میخوانمش
امشب اگر مرغ سحر خواند سرود، میخوانمش
چون بارها بربست و لب او در شب هجران تو
جان من و صد همچو من قربان تو، قربان تو
باز آمدی ای جان من جانها فدای جان تو
جان من و صد همچو من قربان تو، قربان تو
باز آمدی ای جان من جانها فدای جان تو
جان من و صد همچو من قربان تو، قربان تو