ناگهان در کوچه دیدم بی وفای خویش را
باز گم کردم ز شادی دست و پای خویش را
ناگهان در کوچه دیدم بی وفای خویش را
با شتاب ابرهای نیمه شب میرفته بود
باد چون مه شسته روی دلربای خویش را
باز گم کردم ز شادی دست و پای خویش را
ناگهان در کوچه دیدم بی وفای خویش را
گرم صحبت بود با خواهر کوچکترش
تا بپوشد خنده های نابجای خویش را
ناگهان در کوچه دیدم بی وفای خویش را
باز گم کردم ز شادی دست و پای خویش را
گفته بودم بعد ازین باید فراموشش کنم
دیدمش وز یاد بردم گفته های خویش را
باز گم کردم ز شادی دست و پای خویش را
ناگهان در کوچه دیدم بی وفای خویش را
این چه ذوق و اضطراب است این چه مشکل حالتیست
با زبانم شکوه پرسیدم خدای خویش را
ناگهان در کوچه دیدم بی وفای خویش را
باز گم کردم ز شادی دست و پای خویش را
***