
به چین ابرو شده یار سرم قار ولا
ولا بلا میکشد و میرم ازین شهر ولا
دو تیر مژگان زده بر دل افگار الا
ولا بلا میکشد و میرم ازین شهر ولا
با آن که آن دلربا عشوه گری میکند
حسن خدا داده را رشک پری میکند
بر سر کاکل ز ناز شال زری می کند
شیوه ی رفتار او کبک دری می کند
تا کمر انداخته است زلف پریشان ولا
ولا بلا میکشد و میرم ازین شهر ولا
به چین ابرو شده یار سرم قار ولا
ولا بلا میکشد و میرم ازین شهر ولا
ناز هزارش ببین … گل زده
از سر گیسو نگر طعنه به سنبل زده
حسن نمک بار او شعله به کابل زده
گرچه به یک خوبی اش رنگ تغافل زده
با همه جور و جفا مست و خریدار ولا
ولا بلا میکشد و میرم ازین شهر ولا