
نگاهت همچو دریا من به دریا دل در اندازم
چو اشک از رخ مژگانت سرم تا دل در اندازم
ز بس موج خیالت می کشد از خود مرا آنجا
نمی دانم که اینجا یا به آنجا دل در اندازم
کشیدم نقش چشمانت به دیوار بلند شهر
که خورشید از طلوع من غزل سازد به چشمانت
شبی در شهر دیگر واکنی آغوش دیدار
فلک از شاخسارش خوشه اندازد به دامانت
به زیر سایه ی مویت که شبنم برگ می شوید
من از شاخ پنهان و پیدا دل در اندازم
نگاهت همچو دریا من به دریا دل در اندازم
چو اشک از نوک مژگان افتد تا دل در اندازم
ز بس موج خیالت می کشد از خود مرا آنجا
نمی دانم که اینجا یا به آنجا دل در اندازم
بیا هر دو کنیم ای جان … دل را
که تصویر خدا را به من و تو هدیه می آرد
چه خوش بوسه زده امشب به پای …
که مضمون محبت را به لوح سینه می کارد
هوای واژه ی نازت خیالم را دگرگون کرد
کتابت را گشودم که به معنا دل در اندازم
نگاهت همچو دریا به دریا دل در اندازم
چو اشک از نوک مژگان افتد تا دل در اندازم
ز بس موج خیالت می کشد از خود مرا آنجا
نمی دانم که اینجا یا به آنجا دل در اندازم