
دلم دیوانه بود دیوانه تر شد
طبیب آمد به بالینم بدتر شد
طبیب آورد دوای عاشق من
دوای عاشقی خونین جگر شد
سر راهت بسازم خانه ی عشق
کبوتر می شوم در لانه ی عشق
ز احوالم خبر داری نداری
به سوی ما نظر داری نداری
مه کی مردم درین شهر مسافر
سر راهم گذر داری نداری
سر راهت بسازم خانه ی عشق
کبوتر می شوم در لانه ی عشق
شمالک می وزد با برگ گندم
مسافری کردم در خاک مردم
مسافری نمودم خار گشتم
دلم میشه به خاک خود بگردم
سر راهت بسازم خانه ی عشق
کبوتر می شوم در لانه ی عشق